امروز یه پیکان دیدم داغونِ داغون ، مال سال 48 بود اصن یه وضی!
پشتش نوشته بود “هرچی دارم از دعای مادرمه”!
یکی نیس بگه خو آخه بدبخت تو عاق والدین شدی کدوم دعا؟!




تاریخ : چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات




یه پیجی هست که این سوال توش مطرح شده:

سلام مشکل من جوریه که فقط می‌تونم تو همین پیج مطرحش کنم

من تازه ازدواج کردم و شوهرمم رو خیلی دوست دارم ولی یه مشکل بزرگ با ایشون دارم 

اونم باد شکم هست و ایشون جلوی من این کار رو انجام میده 

توی خونه و گاهی اوقات صداش انقدر بلنده که لرزه به اندام من میفته

هر چی بهشون میگم که چنین چیزایی اصلا تو خانواده ما عادی نبوده و همه ادب رو رعایت میکردند 

ولی ایشون به من میگه سوسول!

سوالم از شما اینه که چکار کنم که این عادتش رو کنار بذاره؟ 

من نمیتونم اصلا کنار بیام باهاش....

حالا کامنتهای کاربرها : 

-با پتروس فداکار صحبت کن ... ضمناً مشکل شما خیلی خاصه باید تو کمیسیون موارد خاص مطرح شه

-مرد باید بگوزه خواهر من :| خوبه بره جلو زن غریبه بگوزه؟

-تو هم پا به پاش بگوز جدی میگم :{

-نمی تونی از کسی که داری باش زندگی میکنی بخوای نگوزه،خونشه، نرفته که تو اخبار ساعت 9 بگوزه

-خب میدونی موقع اون کار بدن استایل خاصی میگیره...سعی کن به اون استایل شرطی بشی 

که تا میخواست اتفاق بیفته بری تو چهارچوب در یا زیر میز...

یادت نره،رادیو،چراغ قوه،غذاهای کنسروی و باتری زاپاس از واجباته....

-عزیزم طبق قوانین پاسکال گوزی که بتونه باعث لرزه به اندام شما بشه ، 

فشارش میتونه خیلی از اندام حیاتی فردی که این کار رو انجام داده تهدید کنه! 

شوهرت را یک دکتری چیزی نشان بده جاییش چیز نشده باشه :))

-مردی که صدای باد معدش تن زنش رو نلرزونه، مرد نیس که، جاستین بیبره!

-بعدشم، نشون میده شما غذاهای خیلی خوبی درست میکنی و دِلیوری میده، تشکر میکنه! نشونه خوبیه!!!

-آیا فواید گوز را میدانستید؟؟؟

1- رفع خستگی 2- رفع دل درد 3- سفیدی چهره 4-بهبودی بیماریهای گوارشی 

5- ایجاد رعب و وحشت در شب 6- ایجاد خشنودی دوستان 7- ایجاد تنوع در بوی محیط 

8- از بین بردن یکنواختی در زندگی. 9- تست حس بویایی اطرافیان 10- ایجاد فضای ازادی و دموکراسی ....

-( متاسفم برا کسایی که هنوزم فک میکنن گوز چیز بدی یه ... ) 

-همین كارا رو میكنید مردا از خونه فرارى میشن دیگه ، شما باید تشویقش كنید 

تازه رو تحریرش كار كنه شاید رفت آكادمى ...

-این یعنی رابطه تون جا افتاده دیگه...


تاریخ : چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 | 09:18 ق.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات




تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات





























تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات


برای دانلود با فرمت mp4 به ادامه مطالب برید.





تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 08:05 ب.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

 



تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت

یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت

.

ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد

از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد

.

ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی

یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی

.

ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد

مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد

.

ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود

یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود

.

ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد

یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !

.

.

.

.

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق

.

قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید ، اگر باید عشق

.

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد ، شاید عشق

.

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

.

پیله رنج من ، ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت ، به پروانه نمی آید عشق !

.

.

.

.

.

غم نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی

گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی

.

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قولمون جدا شدیم آخرکار

.

تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم

با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم

.

کوله بارم پره حسرت ، تو دلم یه دنیا درده

مثل آواره ای تنهام ، تو خیابونی که سرده

.

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره

آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره

.

.

.

.

.

حس می کنم ، حسم به تو حسی نو است

حسم برای حس تو ، شعری نو است

حس می کنم ، حس کرده ای احساس من

احساس حسم حاسد و جنسی نو است

حدسی بزن ، حسم حسود حس کسیت

احساس تو بر حس من ، حدسی نو است

در حس تو ، احساس من محسوس شد

احساس کن حس مرا ، حسی نو است

سحری بکن ای ساحر احساس من

هر حس تو نسبت من ، سحری نو است

مبحوس گشت احساس من از حس تو

حساس کن احساس خود ، فصلی نو است !!!

 

 

 

بسیار تماشایی و آراسته ای / از رونق ماه آسمان کاسته ای

انگار نه انگار که ما را دیدی / از روی کدام دنده بر خاسته ای ؟

.

.

.

یادت هست ، خیالت هست ، خاطراتت هست ، فقط کمی جای تو خالیست ، نمی آیی ؟

.

.

.

با هر قدمی که دور شدی روحم خراشی خورد ، حالا با هر نسیمی درونم میسوزد

.

.

.

چقدر سخته ، تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست

که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد !

=============

نظر بدید



تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات

 

 

حــــکــم اعــــدام بـــود...

 

 

 

اعــدامی لحظه ای مکـــث کــرد

 

 

 

 

 

 و بوسه ای بر طناب دار زد

 

 

 

دادستان گفت: صبر کنید،

 

 

 

 

 

اقای زندانی این چه کاریست؟؟

 

 

 

زندانی، خنده ای کــرد و گــفت:

 

 

 

بیچاره طناب نمیزاره زمین بیفتم

 

 

 

ولـــی ادم هـــا ! ! !

 

 

 

بــد جــور زمــیــنم زدن

 



تاریخ : سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : کیوان ادیب یان | نظرات

تعداد کل صفحات : 12 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • قیمت روز
  • فراخوانی
  • ویندوز سون
  • لحظه ها